برچسب:
نویسنده: پرهام کاشانی
هر پنجره یک زندگی، هر زندگی یک داستان و هر داستان یک فیلم. پنجره پشتی تعریف سینما است. هیچکاک هر پنجره را یک گونهای از فیلمی در نظر گرفته ،عاشقانه،موزیکال،تراژدی و... اما نگاهش به پنجره (فیلم) موردعلاقهی خودش است جایی که جنایت رخ میدهد و در این دیدن که به بهانهی چشمچرانی است مارا سهیم میکند. این چشم چرانی در سرگیجه و روانیهم ادامه پیدا میکند و جز تعریف دیدن، تعریفی از غرایز جنسی و امر نانخوداگاه است جف نسبتا معقول که یک عکاس خبری است به اسکاتی مالاخولیایی درسرگیجه که در میان رویا و واقعیت حرکت میکند تبدیل میشود و در نهایت در صحنهی نهایی سرگیجه با از دست دادن زن خیالی که برای خود خلق کرده او را به نورمن بیتس در روانی که دیوانهای کامل است تبدیل میکند. درواقع پنجره پشتی نقطهی شروع چند اثر مهم بعد از خود است که با میزانسنی محدود کاری عظیم را انجام میدهد اول از همه به درستی سرگرم میکند و تعلیق به معنی واقعی هیچکاکی را با دانستن اطلاعات بیشتر مخاطب از شخصیتهای داخل فیلم به درستی بنا میکند و دوم به ریزترین المانهای شخصیت پردازی دقت میکند. به عنوان مثال جفی که بنظر میرسد از چشمچرانی خانومها لذت میبرد یک مقاومتی در مورد لیزای زیبارو که دوست دختر خودش است دارد این وجه شخصیت که میان غرور و استیصال در حرکت است در سرگیجه به تمامیت خواهی اسکاتی در عین آنکه محتاج است تبدیل میشود و در کشش این درونیات و غرایز جنسی به نابودی جودی و ویرانی درونی اسکاتی میرسیم و درنهایت در روانی به همان نورمن بیتس که با خندهی آخرش هیچ پشیمانی در او نمیبینیم. ریز جزئیات و نماهای سوبژکتیو همچون هلکوپتری که جف می بیند که درواقع المان خیالی است به استادانهترین شکل ممکن پرداخت شده و پنجره
برچسب:
نویسنده: پرهام کاشانی
هیچ راه گریزی از داستان پردازی نیست؛ این متن، هر نقدی، هر تحلیلی، هر اثر هنری یا هر... یک قصه پشتش دارد، یا بهتر است بگوییم باید داشته باشد تا اهمیت پیدا کند. قصه گویی در مدیومهای بصری به عناصر مختلفی وابسته است، عناصری چون، چینش اجزا در قاب، رنگ، نور، پرسپکتیو، عمق میدان و... که همه و همه جزئی از یک کل هارمونیک را شکل میدهند تا قصه گو بتواند به بهترین شکل ممکن منظورش را برساند و حسی را که میخواهد را به مخاطب منتقل کند. اولین نکته مهم در مواجهه با یک اثر بصری، این است که هنرمند از چه الگوی قاب بندی برای نشان دادن سوژههایش و تاکید بر آنها استفاده کرده است. آیا یک ترکیب بندی مرکزی را انتخاب کرده یا از قانون یک سومها و مثلث طلایی پیروی کرده است؟ در ادامه به بررسی هر یک از این الگوها و قوانین ترکیب بندی میپردازم تا ببینیم که چگونه میشود با استفاده از این الگوها، روایت بهتری برای قصههایمان داشته باشیم.ترکیب بندی مرکزیهمانطور که از نام این الگو پیداست، سوژه باید در مرکز تصویر قرار بگیرد. یکی از بهترین مثالها برای این نوع ترکیب بندی، نقاشی معروف «شام آخر» اثر لئوناردو داوینچی است، که بر دیوار کلیسای سانتا ماریا دله گراتزیه نقاشی شده.لئوناردویِ نابغه میخواست از باب 13 و آیه 21 کتاب یوحنا، جایی که اشاره به خیانت یکی از دوازده حواریون مسیح دارد، قصهای تصویری را خلق کند. از آنجایی که مسیح سوژه اصلی قصه است، او را دقیقا در مرکز نقاشی قرار داده، اما این صرفا یک انتخاب ساده در مرکز تصویر نیست. تقارن در ترکیب بندی مرکزی بسیار مهم است که داوینچی با خطوط پرسپکتیو و تقسیم اجزای تصویر، که همگی در تاکید به مرکز نقش اساسی دارند، توانسته مسیح را از دوازده فرد دیگر جدا کرده تا در وسط
برچسب:
نویسنده: پرهام کاشانی